آبانه، دختر آبان

سلام

عیدتون مبارک.‌امیدوارم به همه خواسته هاتون برسید

ایام حجه. دوتا خاطره تو ذهنمه. تا هر جا حوصله کنم مینویسم. سال ۶۸ بود یا ۶۹. شایدم ۷۰. مامان بزرگ میرن حج واجب. حدود ۶۷ سالشون بوده. تو حج میفتن زمین و چندنفر از روشون رد میشن. قفسه سینه شون میشکنه. یعنی چیزی از حج نمیفهمه. وقتی برمیگرده زندایی بزرگه که هیچوقت با هیشکی نساخت یه قهر راه میندازه و مراسم استقبال مامان بزرگ رو زهرمار میکنه و میذاره میره.

حدود ۱۵ سال بعدش مامان بزرگ‌میگه میخوام برم عمره. با پول خودش. مامان بزرگ خونه مستقل داشت. هر ماه هم دایی بزرگه واسش پول میریخت. چون کل ارث بابابزرگ رو دایی بزرگ برداشته بود و قرار بود خرج مامان بزرگ رو بده. پس پول کاملا مال خودش بوده. منتها یکی از خاله ها ناسازگاری میکنه و‌میگه نباید بری. پولات اگه اضافی کرده بده به ما. ازونورم دایی بزرگه مکه رو بیکلاسی میدونست. حتی اگه ۴برابر خرج میکرد و جای دیگه میرفت دایی شاکی نبود. فک کنین ۲تا از بچه های بزرگ همچین رفتاری کنه آدم با چه روحیه ای میره حج. ماها که دور بودیم. بی سروصدا میره مکه. اما واسه اومدنش همگی میریم اصفهان. پلاکارد میزنیم. گوسفند میخریم. خونه اش رو اماده میکنیم. وقتی که رسید فرودگاه اصفهان هرچی وایسادیم نیومد بیرون.‌اخرین نفرات با کمک کسی چرخش رو هل میداد و اومد بیرون. ما رو که دید که ماشالله کم هم نبودیم یهو حالش عوض شد. بقدری خوشحال شد که حد نداشت. دایی کوچیکه یه استکان چای داد بهش. حالش جا اومد. از نیمه شب گذشته بود که رسیدیم خونه خاله. برنامه خونه یکی از خاله ها بود.  مامان بزرگ تا صب باهامون حرف زد و سوغاتیا رو باز کرد. قدش ۱۵۰ بود خدابیامرز. فک کنین از خوشحالی طاقه پارچه رو باز کرد. رو قد خودش اندازه زد و همه چادرها رو برید. هیشکی حواسش نبود که همه ماها از مامان بزرگ بلندتریم. مهم نیست. حالا توی هر خونه یه چادر هست که تا وسط ساق پامونه و یادگار مامان بزرگه.

اینو میخوام بگم. هوای مادرا رو داشته باشید. حتی مادربزرگا. دعای خیرشون بدرقه راهتونه. همون خاله الان پسر و عروسش همون بلایی رو سرش میارن که خودش سر مامان بزرگ اورد. به خواسته هاشون احترام بذارین. اگه با مشهد و کربلا دلشون خوش میشه حالشون رو نگیرین. هر کس یه جایی دلش باز میشه. من تنها جایی که دلم نمیخواست برگردم شهر خودم نجف بود. دلم لک میزنه واسه اونجا بودن. 

حالا نه زیارت. فرقی نداره. اگه دلشون میخواد برن شهر یا روستاشون با دل خوش راهیشون کنین. خدایی نکرده کاری نکنین فردا روزی پشیمون بشید.

خاطره دوم. سال ۷۶ مامانم میره حج واجب. شب عید قربان یا شب عیدغدیر تولد دوستم دعوت شدم. بابا من رو برد. منم برادر ۵ساله ام رو با خودم بردم. خودمم ۱۵ سالم بود. برادر دوستم ۱۹سالش بود. خرمشهری بودن و کلی حرف مشترک داشتیم. تولد خانوادگی بود. چندتا از دوستای مدرسه رو هم دعوت کرده بود. من و برادرش نشسته بودیم کنار هم. داداشم هم روی پام بود. حرف میزدیم میخندیدیم. حرفا یادم نیست فقط یادمه هی میگفتن شما عربین. من میگفتم نه و شجره نامه مادرم رو میگفتم. یکی از اقوامشون به من گفت همشهری مایی؟ گفتم بله. از فامیل مامانم پرسید. گفتم بهشون. گفت با مامانت میومدی. گفتم رفته مکه. برگشت گفت اره رفته مکه تورو ول کرده اینجا با پسرا. یعنی ساختمون رو سرم خراب شد اون لحظه. به چه حقی همچین حرفی بهم میزنه. ازونروز ۲۱ سال میگذره. هرسال موقع حج ناخوداگاه این حرف میاد تو ذهنم. من با پسر اونا چه صنمی داشتم؟ تو جمع همه حرف میزدن منم مثل بقیه. اون زن رو نه یادم میاد نه بعدا دیدمش. اما حرفش بد تو دلم موند. همیشه مواظب زبونم هستم. لااقل جایی که به من مربوط نیست حرف نمیزنم. چه دلیلی داره آدما واسه هر چیزی نظر بدن؟ به عقیده من اینجور ادما زندگی خودشون جهنمه. بازتاب رفتار غلط و رنجوندن آدمهاس. 

بحق این روزای عزیز خدا ما رو تنها نذاره.

برم دیگه. کم کم موقع خوابه

شب خوش

نظرات (11)
زبون تلخ مثل نیش مار میمونه
ای جانم چادرای به قد یک و نیم
پاسخ:
دقیقاا
خیلی دوست داشتنی هستن
امتیاز: 0 0
من نمی دونم چرا بیشتر مذهبی ها این قدر بددهن و شکاک و متکبر هستن؟ واقعا چرا؟ یه وقتهایی فک می کنم شاید کار خداس که الان جامعه به سمت مذهب زدایی می ره و بچه های خودشون دارن بی دین و اینا میشن.
من هنوز یاد اون فامیل تون هستم که اومده بود خونه تون مهمون. بعد گفت برو روسری بیار. بعد که آوردی گفت سرت کن... اخه تکبر تا کجا؟؟؟
پاسخ:
چی بگم والله. یه سریشون بسیار خوب و فهیمن. اما به سریشون اصرار خاصی دارن ظاهر مسلمونی حفظ بشه اما اصل اسلام که توی باطنشون هست نادیده گرفته میشه
امتیاز: 0 0
سلام
خوبین؟
چندوقته وبتون رو می خونم
خیلی خوب می نویسین و حقیقتاً لذت می برم
و برام جالبه که تو خیلی زمینه ها خیلی چیزا می دونین
و خب چیزی که تا این جا با خوندن مطالبتون متوجه شدم اینه که دقت بالایی دارین والبته خیلی چیز ها واسه گفتن
خواستم بگم خوشحالم که با وبتون آشنا شدم
فعلاً
یاعلی
پاسخ:
لطف دارین
امتیاز: 0 0
سلام گل من
آخ قربون مامان بزرگت برم که چادرها رو قد خوش لندازه زده. کاش دلهامون اندازه اونا بود.
چه یادگارهای قشنگی ازشون به جا مونده.
خداوند به همه بصیرت بده تا از حرف زدن کسی، نتیجه گیری شخماتیک نداشته باشیم از زندگی مردم.
سرمونو بکنیم تو زندگی خودمون.
والا
پاسخ:
اره واقعا
اوهوممم
امتیاز: 0 0
ابانه اینقد از اون خانومه تو مهمونی حرصم گرفته که دلم میخواد دستم بهش برسه
دوست دارم خیلی زیاد.کلی یاد میگیرم ازت
پاسخ:
کاش نسلشون منقرض بشه
لطف دارین به من
امتیاز: 0 0
چقدر خوشم میاد از خاطره گفتن هات، الحق که همه چی تمومی.
پاسخ:
فدات برم عزیزدلم
امتیاز: 0 0
اوف از این نیش زبان...
پاسخ:
اووووف
امتیاز: 0 0
آبانه جون عزیزم،چقدر دلم گرفت با خاطره مامان بزرگ مرحومتونچقدر تلخ و بده که آدم با پدر و مادرش بد تا کنه.دایی و خاله جونتون چه کردن.....خدا رحمت کنه همه اسیران خاک رو
وقتی میشنوم و میبینم کسی با پدر و مادرش بدی میکنه قلبم تیر میکشه.مامانم وقتی زنده بود چقدرررررر روزای خوبی داشتم وقتی مریض شدن توی اون ۸ماه فقط و فقط مثل پروانه دورش بودیم ما چهار تا بچه. داداشم و پدر مسول خرید دارو و....منم همراهش بودم توی بیمارستان. خواهر و برادر کوچیکم توی خونه امورات رو رسیدگی میکردن. هنوز لبخند رضایت مامانم رو توی خواب میبینم.اینارو نمیگم که تعریف کنم ولی خواستم بگم پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ رو قدر بدونیم که دعای خیر شون واقعا توی زندگی تاقیر داره.من به چشمم دیدم که میگم.خدا حفظ کنه پدر و مادر عزیزتون رو.......حرف اون خانم رو هم بی خیال بشو.آدم حرف مفت زن همیشه پیدا میشه......یادبگیریم همیشه اول حرف رو مزه کنیم بعد بزنیم.....‌‌‌‌‌‌
پاسخ:
دودش تو چشم خودشون رفت دیگه
الهی دعای خیر مادرمرحومتون پشت سرتون باشه. خیلیی دلم میگیره وقتی میشنوم یکیتون پدر یا مادرش رو از دست داده
امتیاز: 0 0
آی گل گفتی

هر دو تا پاراگراف و در واقع خاطره بیگ لایک
پاسخ:
جووون
چه قدر خوب تعریف میکنی و خوب توضیح میدی،آدم دلش وا میشه. من که دیگه خسته شدم از بس دورم پر از آدم هایی که نه فقط حرف که عملشون هم پر از توهین و کینه اس. حرفای زشت یا تلخ که آدم تو سن کم یا بلوغ میشنوه،خیلی تو روحیه اون فرد تاثیر گذاره.نمیدونم چرا یه عده انقد بی رحمانه میتازن به این گروه سنی،ارثشون و طلب دارن انگار....
پاسخ:
عزیزم. چه حالبه که استقبال میکنین. یادم باشه بیشتر خاطره بگم.بذارشون کنار. من که کشش اینا رو ندارم دیگه
عزیزم آبانه چقدر دنیا دیده ایی چقدر خاطرات نابی داری کلا چقدر برام عزیزی خیلی دوستت دارم عیدت مبارک قبول باشه عبادتت منم دعا کن الان که همگی اگه بفمن روزه میگیری اعتقاد داری کلا مسخرت میکنن خداییشش گاهی اصلا بروز نمیدم زبون بدم خیلی بده منم خاطره اینطوری دارم با اینکه چندین ساله گذشته بازم یادمه
خیلی خیلی گلی از خدا برات بهترینهارو میخوام دلت شاد باشه به آرزوی قلبیت برسی
پاسخ:
عزیزدلم ممنونم ازت. تو لطف داری
من اعتقاداتم رو با مطالعه بدست اوردم. میدونم از رفتارهای من تا اونچه خدا میخواد خیلی فاصله اس اما تلاشم رو میکنم مسلمون خوبی باشم. باقیش دیگه لطف و کرم خدا.
اما اینکه اگه روزه میگیرم میگم دلیلش اینه که اولا روزه قضاس. پس مستحب نیست که بگن یارو میخواد خودشو نشون بده. وظیفمه. الان که انقد بدی زیاد شده چرا چیزای خوب رو پنهان کنیم؟ یکی از نشونه های اخرالزمان اینه که پدر از ترس فرزندش توی زیر زمین نماز میخونه. یعنی فساد علنی و کارهای خوب پنهان میشه. نکنیم این کارو. البته مقصر اینها هم کسایی هستن که دین رو ورد زبانشون کردن و باهاش کاسبی میکنن
ممنونم. عیدت مبارک
بهترینها رو واست ارزو میکنم
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.