X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

آبانه، دختر آبان

سلام

تابستونتون مبارک. صدای من رو از نوشهر میشنوید. هنوزم نمیخوام برگردم. انشالله فردا صبح. 

هوا گرمه اما نه اونجوری که نشه نفس کشید. خونه هوا خوبه. پنکه قر و قر صدا میده روشن نمیکنیم. کولر خیلی سرد میکنه خونه رو و اینهمه سرما نمیچسبه بهمون.‌یکم یکم روشن میکنیم روی ۲۴ میذاریم بعد خاموش میکنیم.

دیروز رفتیم مرداب هسل. یکی از دوستای خوب تو اینستا معرفی کرد بهمون. بعدش خاله و دخترش از ساری اومدن. تا شب با هم بودیم. رفتیم پارک جنگلی فین. نشستیم تنقلات خوردن. ناهار اومدیم خونه. بعدش قلیون و چای به تعداد زیاد و قهوه و اش. جای همگی خالی. 

یکمی جیک جیک کردیم با هم. 

صب مامان رفتن نونوایی روی بربری سبزی دادن پاشیدن. خیلی دوست دارم. عصری بریم دریا. بقیه اش خونه باشیم استراحت کنم

دیشب کلی با مامان صحبت کردم. از دبیرستانم واسشون گفتم. از سخت گیریهای بابا و مامان. از اینکه من سربراهترین بچه شون بودم‌اما به نظر می اومد خیلی شیطون باشم. از اینکه هیچوقت بابا و مامان رو نپیچوندم. خیلی صحبت کردیم. ازم بخاطر سختگیریاشون معذرت خواهی کرد اما من گفتم اصلا ناراحت نیستم. فقط گفتم که بدونین من خیلی سربراه بودم. والله الانم هستم. بعید میدونم توی اطرافیانمون دختری باشه که با سن و سال من فقط یه ادم تو زندگیش بوده باشه.‌چمدونم والله.‌خدا اخر و عاقبت همه رو بخیر کنه. من که از هیشکی گله ندارم تو زندگیم. 

پریشبم کنار دریا ازم پرسید برنامه ات واسه زندگی چیه؟ گفتم همین فرمون رو میرم جلو. گفت قصد ازدواج نداری؟ گفتم نه. نه که میگم ازدواج از روی اجبار و ترس از تنهاییه. اگه موقعیتی باشه که حس کنم به درد زندگیم میخوره ممکنه قبول کنم اما اینکه بخوام بترسم که ای وااای ممکنه دیگه‌نتونم مادر بشم یا اینکه کی توی پیری یه لیوان اب دستم میده یا کسی رو پیدا کنم که سرپناهی بهم بده دلایل مسخره ای واسه ازدواجه که من ندارم. 

حرفهای مادر دختری بود دیگه.

لنگ ظهر شد بابا هنوز چای درست نکرده. پاشم برم صبحانه درست کنم بخوریم

خدافس

سلام

شب خوش. انقد خوابم میاد که حد نداره.‌دیشب تا صب نخوابیدم. حالم خوب نبود. لحظه به لحظه بیدار میشدم. عصری گفتم برم جیگر بخرم یکم جون بگیرم قصابی نداشت. دیگه حال نداشتم تا جای دیگه برم. دیگه اومدم خونه بادمجون و گوجه سرخ کردم. جاتون خالی یکمی آب ماهیچه ریختم روشون و گذاشتم نرم بشه. نفخ داره و واسم خوب نیست اما خیلی خوشمزه شده بود. عوضش پس فردا میرم شمال مامانم بهم میرسه. واسه شیش و ربع صبح ۵شنبه بلیط گرفتم برم نوشهر. هفته دیگه با مامان و بابا برمیگردم.

میگن اون دنیا مردم به خدا میگن بذار برگردیم کارای بدمون رو جبران کنیم. اما خدا میگه نه. من انقد بدشانسم که همین دنیا هم بهم فرصت نمیدن کارای بدم رو جبران کنم. یادتونه دوتا مانتو دادم بدوزن؟ اولیش خوب شد که گرفتمش. دومی انقد زشته که دوستش ندارم. خانومه هم فهمید و تلاش کرد یه کاری کنه دوستش داشته باشم اما به دلم نمیشینه. خیلی ناراحتم. اونهمه پول دادم. بعد از من یه مدلهای خوبی به مزون اضافه کرده. دلم گرفت. کاشکی لااقل بتونه یکم تغییرش بده بپوشمش. وگرنه میره توی کمد به حالت قهر. خخخخ. اخلاق گند منه. نخوام نمیپوشمش. 

من تبخال نمیزنم‌. نمیدونم چرا زدم. شاید خواب بد دیدم شایدم دلیل دیگه ای داشته. عجیبه کلا. رفتم داروخانه ۴تا قرص داد هر ۱۲ ساعت ۲عدد. و یه پماد. بزنم زودتر از بین بره‌. هفته اینده باید جای مهمی برم. زشته با این تبخال گنده. 

شمام حس میکنین کشور لق شده؟ همه رفتن روسیه. تعادل کشور بهم خورده. چقد جالبه که اینهمه آدم رفتن واسه دیدن فوتبال. خدایا ما رو هم بطلب دفعه بعد جام جهانی. حج که به من واجب نیست اما رفتن به جام جهانی واسم واجبه. البته نظر شخصی منه شاید با دید خدا فرق کنه. خخخخ.

نمیدونم تا چه حد بشه عملی بشه. تصمیم گرفتم دو وعده در روز غذا بخورم. صبحانه بخورم برم سرکار. سرکار میوه و بادوم زمینی یا خوراکی های مفید دیگه بخورم. بعد که برگردم حدود ۷ تا هفت و نیم یه وعده غذای کامل بخورم. میوه ام رو در طول روز خوردم. شامم رو قبل از ۹ خوردم. این دوتا فایده داره واسه بدنم. یکم تنقلات و چای بخورم فقط. هان؟ خوبه؟ به نظرم اگه عادت کنم بهش خوبه.

بچه ها پستم جالب بود. انگار نشستین کنارم دارم از هر دری سخنی میگم. انقده باهاتون راحتم. همچین دراز کشیدم دمر و تایپ میکنم که حال میکنم از مصاحبت باهاتون

پاشیم بریم یکم فوتبال ببینیم تا وقت خواب بشه. 

خدافس

سلام

اقااا من عذر میخوام. ۷۲تا کامنت داشتم. ۲۰تا تایید کردم ۵۰تا مونده. انقد توی کامنت تایید کردن تنبل شدم که ترجیح دادم یه پست بذارم

اول. کارها توی یه لوپ افتاده. یعنی برقکار میاد داکت (همون چیزایی که سیم رو توش رد میکنن از روی سقف یا گوشه دیوار) میکشه. بعد نقاش رنگ میکنه. بعد داکت کوچیکه سیمهای کمی رد میشه. بعد باز میکنن دوباره بزرگتر نصب کنن رنگ سقف خراب میشه. دوباره نقاش میاد. نقاش رنگ رو میریزه روی قرنیزا. قرنیز عوض میشه دیوار لک میشه دوباره نقاش میاد. وسیله میاریم دیوار زخمی میشه. دوباره کی میاد؟ بله نقاش. یعنی داستانی داریم. کارها زیادن اما خستگی بدنی از لحاظ فشار روی بدنم نیست‌ اما جوری خسته ام که شبها راحت میخوابم.‌کار پیگیری کردنی هم زیاد دارم. همش تلفن دستمه. درگیرم دیگه. اما خدا رو شکر راضیم. 

از نظر جام جهانی به مشکل خوردم. یعنی کار کاملا به جام جهانیم صدمه زده. بازیهای تو روز رو از دست میدم. باید زودتر تی وی آفیس نصب بشه بازیا رو ببینم. چه حالی هم میکنم. لااقل خیالم راحته یه ماه پشت هم فوتبال داره. بازی اول رو هم تو کافه رستوران مرصع دیدیم. دومیش رو شاید خونه باشیم شایدم بریم کافه با الهه. مامان اینام که از ۵شنبه شمال هستن. انشالله ۵شنبه اگه هنوز اونجا باشن منم میرم. 

بچه ها سعی کنین تنها چیزایی که توی دلتون نگه میدارین رازهاتون باشه. حرفهای شخصی. اینا جاشون توی دلتون از همه جا امنتره.‌اما حرفای دیگه رو تلمبار نکنین. جلوی ادما هی کوتاه نیاین و بریزید تو خودتون.‌یا اجازه ندین مطابق میل خودشون باهاتون رفتار کنن یا اگه ازشون ناراحت هستید بهشون بگین. سر همین سفر ترکیه اگر مقاومت نمیکردم تمام چهارروز باید با اونا میبودم‌اما به حداقل رسوندمش. مخصوصا شبا که بحث کار بود نمیشد جدا شد ازشون. نمیدونم چطور میتونین کلی دلخوری از ادما رو تو دلتون نگه دارین. دلتون سوراخ نمیشه؟ بخدا که من طاقت ندارم. 

تو خونه راه میرم خورده نون و این چیزا زیر پام میره. چقد از جارو و تی کشیدن متنفرم. کاش خونه رو سلفون میکشیدم چیزی رو فرش نریزه. 

خدا کمکمون کنه اوضاع اقتصادی یکم بهتر بشه. ناراحت کننده اس اوضاع

کاری ندارین؟ خدافس

سلام

عیدتون مبارک. نماز روزه هاتون قبول. پیروزی ایران عزیزمونم مبارک باشه.

ما با دوستامون رفتیم یه کافه رستوران بازی رو دیدیم و چقد باحال بود. اصولا فوتبال دسته جمعیش کیف میده. 

از تعریفای عقب افتاده سفر ترکیه رو بگم که کاری بود. البته من الهه رو هم با خودم بردم. از اونطرف آقایی از همکارا با خانومشون اومدن . اقا اول رفتن. یکشنبه بامداد من و خانومشون رفتیم. یکشنبه صب هم الهه اومد

سه بار دیگه ترکیه رفته بودم. واستون نوشتم قبلا. از اونجا چیزی نمیگم. از اتفاقاش میگم. من اون اقا رو قبلا دیده بودم. هم سن و سال خودم باید باشن. خانومشم متولد ۶۰ بودن. اینا خیلی سعی کردن با من و الهه صمیمی بشن. تیپشون ازینا بود میخوابیدن تا لنگ ظهر. بعد صبحانه. بعد کار و بار. بعدازظهر ناهار مفصل. بعد تفریح و شام یه جای خوب. چیزی که من دوست نداشتم. با الهه یکم باهاش راه اومدیم اما به ضررمون شد. اولا از خرید خوشش نمی اومد. رفتیم جواهر گفت اینجا گرونه بریم خیابون عثمان بی قدم بزنیم خرید کنین. گفتیم چشم. رفتیم بیرون. مغازه پنجم گفت اینجا هزارتا مغازه هست. حتما باید همه رو بگردین؟ هیچی مارو برگردوند هتل. 

سر ماجرای استخر و حمام ترکی هم بساطی درست کرد که من قهر کردم. من قبل از حمام باید میرفتم سونا. هیچکس  هم تو هتل نمیخواست بیاد استخر. هتل کوچیک بود. بعد یارو میبینه من حجاب دارم نمیره ده دقیقه تو اتاقشون که من برم بشینم تو سونا. اخرشم خانوم متصدی گفت برو توی حموم بشین ابگرم رو باز میکنم واست. 

از مردهایی که همش تو دست و پای خانوما هستن بدم میاد. شب رفتیم شام. ازینور میز تا اونور مزه چید و مشروب سفارش داد. من که نخوردم.بعد شام مفصل واسه خودش و زنش. من و الهه یه شام‌گرفتیم. کافی بود واسمون خوب. اینا رو داشته باشید. دو سه وعده دیگه هم بزور مارو برد و حودش و زنش حسابی لمبوندن و ما هیچی. قرارمون دنگی بود اما ایشون نظر نمیخواستن. انگار ماها از ته کویر اومدیم شهر و هیچی بلد نیستیم. روز اخر هم واسه ۴بار که باهاشون رفتیم بیرون مبلغ ۳۹۱ لیر معادل ۵۸۶۵۰۰ تومن ازم گرفتن. حالا کل وعده های من و الهه که با هم بودیم ۲۰۰هزارتومنم نشد. نگین که لیست میگرفتی یا همچین. نمیشد. چون همکار بود و بحث ارقام درشت بین مجموعه ما و ایشونه. درست نبود بحث کنم اما درس شد واسم دفعه بعد که رفتم یه جوری برم که خانومش نیاد که کاسه هامون جدا بشه از هم. 

یه چیزی بگم. خانوما لطفا هیچوقت به دختر دیگه ای نگین تو واسه شوهرم مثل خواهر میمونی باهاش برو استخر یا همچین چیزا. یکم عاقل باشید. مردا همچین نزده خودشون میرقصن. دیگه شما نمیخواد لی لی به لالاشون بذارید

بگم که خیلی بد گذشت بهم. اختیار روزهام دست خودم نبود. بسیار گرون بود ترکیه. نزدیک انتخاباتشون بود از آف و این چیزا خبری نبود. 

بعدش که برگشتم‌مجددا کارهای افیس رو از سر گرفتم. یه روز قیف هست قیر نیست. یه روز قیف هست قیر هست اما کارگرش نیست. خلاصه اینکه کارها عقب افتاده بخاطر بدقولی عزیزان برقکار و نقاش و نجار و گلکار و سایر وابستگان

اینم از این چندوقت که نبودم. حالا هی شما میگین بنویس اما زندگیم شده قد یه تخم مرغ که روی که قاشقه. قاشقم هم توی دهنمه. حالا باید جوری راه برم که تخم مرغ نشکنه. هیچ چیز مطمئن و ثابتی توی زندگی ندارم. همه چیز شکننده اس. از کارم و آینده ام گرفته تا پس اندازم تا رابطه ام با مادرم. هیچی نیست که بهش تکیه بدم بگم خدا رو شکر این محکمه میشه دستم رو بهش بگیرم و محکمتر راه برم. نمیگم بده نمیگم داغونم اما واقعیتش اینه دارم از جونم واسه زندگیم مایه میذارم. ساعت دو و هفده دقیقه نیمه شبه. کاسه چه کنم چه کنم دست گرفتم و دارم فکر میکنم. مامان اینا رفتن شمال. کاش باهاشون رفته بودم. فک کردم توی هفته اینده برم بهتره اما اشتباه کردم. 

جلوی چشمم حجم دعاهایی ردیف شده که براورده نمیشن. یه زمانی سه چهارتا دعا داشتم تمام افطارها و تموم مناسبتهای مذهبی از خدا میخواستمشون‌. الان یه سبد کیپ تا کیپ درد و مصیبت دارم که هر دم و دقیقه در خونه خدا پهنش میکنم. کی میزنه زیرش چپشون کنه تو جوب بگه پاشو برو با این همه درد و مشکلاتت، خدا میدونه.

واسه خودم نیستنا. باور کنین بی حس شدم. هیچی شادم نمیکنه. دلم نمیخواد جای کسی باشم و چیزای اون رو داشته باشم. فقط کاش ۱۰ کیلو لاغر میشدم. همین. اونم که آرزو نمیخواد. عزم و تلاش جدی میخواد که من همه اش رو جاهای دیگه مصرف کردم. 

نکنه شیرینی عید رو توی دهنتون تلخ کرده باشم؟ حرفامو جدی نگیرین. فک کنین نصفه شبی یکی دلش گرفته و حرف میزنه. اما مطمئن باشید صب که شد دوباره محکم و قوی زندگی میکنه. 

با توجه به خاطرات ترکیه خواستم بگم حواستون باشه وقتی مادر خرج میشید حلال و حروم کنین. از همه نظر بپرسید برای خرید کردن. مبادا سهم خودتون رو گردن بقیه بندازید. آفرین گل گلیا

خوب بخوابید. 

خدافس

سلام

تو اینستا گفته بودم بعد از عیدفطر پست میذارم. واقعا ماه رمضون سختی داشتم. بیرون رفتنا و کارهای زیاد خسته ام کرده. بعد از افطار دستم به هیچ کاری نمیره. الانم نمیخوام چیزی زیادی بگم. هم باید سر وقتش از آفیس بهتون بگم. هم از سفر ترکیه. اما الان فقط یه چیزی میخوام بگم.

خسته شدم از دیدن دوستهام که‌وارد رابطه های اشتباه شدن. بابا آتیش هر کاریش کنی آتیشه. میسوزونه. چرا شوخی شوخی دستتون رو توی اتیش میکنین؟ چرا با کسی وارد رابطه میشید که از اولش اشتباهه؟ چطور جرات میکنین ببالین به خودتون که مردا رو روی انگشت میچرخونین و هر وقت دلتون خواست این شمایین که از رابطه خارج میشید بدون اینکه آسیبی ببینین؟ نمیگین خدا یهو انتقام همه اون دل شکستنا رو یجا ازتون میگیره و به زمین میزنه شما رو؟ با کسی وارد رابطه میشید که روزی هزاربار میگین غلط کردم اما نمیتونین جدا شید؟

چرا وارد رابطه با مردی میشین که احتمال میدین متاهل باشه؟ چطور بدون بررسی به کسی دل میدین که هیچی ازش نمیدونین؟

چرا پا تو زندگی مرد متاهل میذارین؟ قضیه رو برعکس کنین. دوست دارین کسی بیاد تو زندگی شما؟ بیاد و نره. بیاد و نتونه بره. 

وحشتناکه. از همه بدترشم آدمیه که به قصد جا کردن خودش تو زندگی کسی آدم قبلی اون رابطه رو پس میزنه و نمیذاره اونا اگه کدورت یا مشکلی دارن حلش کنن

اگه کسی رو ندارین با آدم سالم آشنا بشید و خودتونم سالم بمونین. هیشکی از پاک بودن ضرر نکرده.‌نگین فلانی هر کاری خواست کرد بعدشم خوشبخت شد.‌به عدالت خدا هم اعتقاد نداشته باشید کارما رو که قبول دارین. همچین جایی تو زندگیش کم بیاره که نفهمه از کجا خورده

در پایان متاهلها هم سرتون رو بندازین پایین و زندگیتون رو کنین. یا اونقدر شجاع باشید که راهتون رو عوض کنین. 


بعله. اینجوریاس

در اخر.‌ یه چیز دیگه هم بگم. گونی غم و درد و مصیبت رو روی کولتون نذارین و تو زندگیتون حملش نکنین. درسته زندگی اکثر ماها پر از مشکل بوده اما‌حمل این گونی اجازه حرکت به سوی اینده رو نمیده. بذارینش زمین و به جلو برین.‌حتی برنگردین بهش نگاه کنین. واسه سالگرد جدایی ها و غمها و اتفاقای تلخ زندگیتون سالگرد نگیرید. هی تکرارش نکنین. زنجیرش رو باز کنین از پاهاتون


خدافس

( تعداد کل: 47 )
   1       2       3       4       5       ...       10    >>