X
تبلیغات
زولا

آبانه، دختر آبان

یالله

یکم تنگ و ترش بشینین آبانه هم جا بشه.

سلام علیکم و رحمت الله. 

اگر از احوالات ما جویا باشید باید بگوییم سوووختیم. چقد گرمه. بجز اون باید بگم چرا انقد مانتوها زشتن. این حرف چند ماه یکبار توسط اینجانب تکرار میشه. امروز یه مانتو نخی خریدم که حداقل یکم خنکم بشه. اما خیلی زشته. شایدم زشت نباشه اما واقعا چیزی که به دلم باشه نیست. سوار تاکسی شدم رفتم مانتو میرداماد. اونجام یه دور زدم‌دیدم واویلا. اینا چیه تولید میکنن. بازم خدا رو شکر قیمتاش نجومی نبود. بالا و پایین ۱۵۰ تومن میشد چیزی خرید. فقط به درد دم دست میخوره. خو ادم میخواد یه مانتوی شیک بپوشه. بگذریم. دیگه با همینا امسالو سر کنیم. شاید سال دیگه‌دکمه مد شد به این مانتوهای کوفتی دکمه دوختن. لااقل به نصف مدلا. یا باید مثل من دکمه زورکی دوخت که مدل مانتو خراب میشه یا شکم پهلوهای ناشی از بی تحرکی رو ریخت بیرون

اون هفته گفتم رفتم تئاتر. این پسره حامد که شوهر لیلا شد هم اونجا بود. خواستم بزنم پس کله اش بگم چه غلطی کردی. هر چند که سریالشون رو ندیدم اما تیکه هاش تو نت بود.

باور کنین به سر جدم قسم دارم زور میزنم سوژه حرف زدن پیدا کنم. راستش از هرچی مینویسم چندنفر حالمو میگیرن. منم مگه مریضم واسه خودم اعصاب خوردی درست کنم؟ دنبال یه چیز بی حاشیه میگشتم یه نفر دایرکت داده تو اینستا سلام خوبی یه سوال. گفتم بفرمایید. گفت ظفری هستم کارمند شرکت داروسازی از تهران. (احیانا تو آشناهای شما همچین کسی نیست؟ ابروش رفته. خخخ) گفتم من ازتون خواستم خودتون رو معرفی کنین؟ گفت شما ایران هستید؟ گفتم چطور؟ خخخ. گفت به چهره خندونتون نمیاد انقد عصبی باشید. دو سه بار نوشتم واسش و پاک کردم. گفتم لعنت به شیطون. بلاکش کردم رفت. مگه هنوز کسی پیدا میشه اینجوری سر صحبت رو باز کنه؟ البته میشه. چندماه پیش یه اقایی جوون میگفت کلی دوست اینجوری داره. من که نمیفهممشون. شماها که با غریبه حرف نمیزنین؟ اینجور ارتباطات چیزی جز شر توش نیست. علی الخصوص برای خانومهای متاهل. خلاصه که دقت کنین. 

ما بریم دیگه

خدافس

سلام علیکم.

تشریف اوردیم. میخواستم برم حموم. گفتم عرض ادبی کنم و برم

حضور انورتون عرض کنم که مشکلی پیدا کردم بسی اعصاب خوردکن. از هیچ غذایی خوشم‌نمیاد. یعنی انقدر هوا گرمه که دلم داغه. کاش متوجه بشین چی میگم. دلم هوس هیچی‌نمیکنه. دیروز که خونه بودم ناهار بخاطر من دمپخت ماش درست کرده بود. غذای جنوبیه. عاالی بود اما بهم نچسبید. هیچی نگفتم. شام هم شوخی شوخی آبگوشت درست کرد. قرار بود خواهربزرگه خونمون باشه که واسه شام‌نموند. اونجوری مفصل نخوردیما. گوشت و حبوباتش رو تو آب ریخت که زیاد سنگین نشه. میلتون نکشه عالی بود اما ترجیح میدادم نون و پنیر بخورم. تو هفته که دیر میام خونه هی میگه شام چی؟ میگم یه چیزی خوردم. میپیچونم گیر نده بهم.‌هفته ای یک یا دو وعده بیشتر برنج نمیخورم.‌ یعنی میشه به دوران اوجم برگردم؟ با میل غذا بخورم؟؟خخخخ. از دست نرم یهویی

اینجوریاس که ترجیح میدم چیزای سبک بخورم. به مامان میگم قبول نداره. میگه ادا اصول در نیار. منم ادا اصول در نمیارم‌و بد غذا میخورم.

جمعه دعوتیم‌باغ. اگه یادتون باشه یکی از دوستام باغ دارن تو آتیشگاه کرج. دو سال پیشم رفتیم.‌باز دعوت کرده اونجا. زنگ زد چی بپزم؟ گفتم آبگوشت. نمیخوام تو زحمت بیفته. بذاره قل قل کنه واسه خودش. قلیونم من میبرم. 

امیدوارم بچه ها بیان همگی. ادا اصول در نیارن. 

خانواده مامانم مستعد فشار خونن. جدیدا من تپش(طپش؟) قلب دارم شدید. مال استرس و این چیزاس. میترسم تهش فشارخونم بالا بره. امروز یه ارامبخش خوردم‌یکم مهار شد.‌واس استرس تدبیری ندارین؟ خیلی ساله درگیرشم و اخیرا بیشتر شده. اگه راه حلی دارین بگین

از کامنتهای پست قبل خیلی ممنونم. تایید میکنم و اونجا تشکر میکنم. یکی از بچه ها یه حرف خوبی زد که تو جوابش بهش میگم. اونچه که لازم بود رو کامل گفت. جوابش رو واسه دوستم خوندم. فک کنم دلش آروم شد

پاشم برم نون و پنیرم رو بخورم. هیچی نون و پنیر نمیشه. تازه خواهرک واسم نون خشک یزدی خریده. با پنیر و نعنا خشک و سبزی خوردن و فلفل سیاه مخلوطش میکنم و میخورم. یکمی هم آب میزنم بهش. اونم دوووست.

شب خوش. خیلی خدا نگهدارتون باشه

سلام

هیچی هیچی تو ذهنم‌نیست واسه پست گذاشتن. فک کنم یه ساعته روی شکم روبروی تی وی دراز کشیدم دارم اهنگ گوش میدم. روزای پر اتفاقیه بچه ها. هیچ کدوم خوب نیست. انقدر استرس دارم مثل چندسال قبل که‌تو شرکت مشکل داشتم موهای پشت سرم داره سکه ای میریزه. راستش همه چیز به پول برمیگرده. چه مشکلات خودم چه اطرافیانم. همه چیز برمیگرده به گرون شدن ارز. عین ماشینی که ترمز نداره عنان زندگی از دستمون در رفته. نمیخواستم از مشکلات بگم. میخوام بگم اگه کمرنگم. اگه حرفی واسه گفتن ندارم دلیلش اینه که ذهنم با چیزایی اشغال شده که انرژیمو گرفته. توکلم به خداس. خودشم کمک میکنه. هم به من هم به عزیزانم. هم به شماها. هم به عزیزانتون. منتها هیچوقت انقد زندگی فقط در حد رفع حداقلها نبود. 

پوووف. بگذریم

برنامه ای واسه تابستون ندارین؟ سفری چیزی؟ دلم شمال میخواد یه عالم. اما تا هوا خنک نشه نمیرم. اصلا شاید بیفته مهر. شایدم عاشورا تاسوعا بریم. ایضا دلم یه باغ تو ییلاق میخواد.‌اونایی که میرن جامون رو خالی کنن. دوست دارم واسم عکس از سفر و این چیزاتون میفرستید

فردا صب جلسه داریم. گفتن قهوه میخوایم. واسشون قهوه فرانسه درست میکنم و املت و نون و پنیر و گردو. 

یه چیزی بگم؟ شما به دعا گرفتن اعتقاد دارین؟ یعنی فک میکنین اگه کسی واستون دعا بگیره عملی میشه؟ اخرین روز ماه رمضون خانوم جلسه ای گفت ناس و فلق و آیه و جاالحق و زهق الباطل رو بخونین. نگران نباشید از سحر و جادوی دیگران. یه نفر بهم گفته دعا گرفتن واسش. اخه دعا رو هم دیده دست طرف. من اینا رو بهش گفتم اما همچنان مشکلش ادامه داره. بستن بخت نیستا. اگه دعایی دارین که توی قران یا مفاتیح باشه بگین. دعانویس نمیخوام. چون خودم اعتقاد ندارم به کسی هم معرفی نمیکنم. 

خدا همه مون رو از چشم بد دور کنه. یه لقمه نون میزنیم تو خون دلمون و میخوریم بعد یکی میاد جمبل و جادومون میکنه. دیگه خیلی بی انصافیه

خدافس

سلام عشقولیا

خوبین؟

اقا چه خبر؟ به مامان میگم چه خبر یه جواب کلفت میده. جواب شمام تو همون مایه هاس؟؟؟

خوب گرانی دلار بر ما غلبه کرد و نتونستم گوشی نو بخرم. همینو دادم ریست کردن سرعتش خوب شد. کلی دیتا از دست دادم. حواسم نبود بک آپ بگیرم ازشون. خلاصه اینکه باهام برخورد شد سر این کارم. حالا بی خیال. پیش میاد دیگه

همچنان ناهار نمیخورم. بدنم عادت کرده. میوه و این چیزا میخورم. چوب شور خوردم حلق و گلوم خشک شده.‌ 

دو دستی بر سر بزنیم. سرایدارمون افغان بود. ۱۵ خرداد رفت و دیگه برنگشت. امروز زنگ زده سراغ مالک ملک آفیس رو گرفت. گفتم دیگه نمیاین؟ گفت نه ارزش پولتون اومده پایین نمیصرفه.‌یعنی ما چه جور اینجا زندگی میکنیم؟ شرکت نفت و گاز که نبوده. اوستا بنا بود شبام اینجا میخوابید. واسش صرف نمیکنه. ما هنوز میشینیم پای تی وی ببینیم از صحبتهای رییس جمهور چیزی بهمون میماسه یا نه.

خوب مثل اینکه حرفم‌نمیاد. برم دیگه. 

خدافس

سلام علیکم

اقا دوتا خاطره دیشب یادم افتادگفتم واستون تعریف کنم. سال نمیدونم چند بود اما قبل از ۶۶ بود که ما اهواز بودیم. عمو کوچیکه سرباز بود. اومده بود خونمون. فک کنین من ۵ سالم بوده نهایتا. رفتم به مامان گفتم عمو بوی ببعی میده. خخخ. طفلک جبهه بوده خو. یه بار دیگه هم اومد سر بزنه و بره پادگان. من دیدم پوتینهاش بو میده رفتم شستمشون زیر اب. طفلک موند تا خشک بشه

از همون موقع به بهداشت و نظافت اهمیت میدادم. اینجوریاس. فک کنم پررو بودم. 

یه ایرانسل زنگ زد رو گوشیم. گفت سلام. گفتم سلام. گفت خوبین؟ گفتم ساناااز. کی اومدی ایران؟ دوستم اومده. چه حسیه ها. امسال شد ۱۷ سال از دوستیمون. درسته ارتباطمون کمتر شده اما هنوز دوست همیم. بره سفر داخلی برگرده هم رو میبینیم. خدا دوستی ها رو طولانی کنه انشالله

خبر خاصی نیست. دیروز افیس بودم. دیر برگشتم خونه. خوبه که جمعه ها سرکارم. از کسالتش کم میشه

رفتم دیجی استایل قیمت لباسا رو نگا کردم. کرک و پر شدم دیگه ادامه ندادم

 وحشتناکه بخدا. خدا رحمی کنه.

یکم کشور شلوغ شده. امیدوارم بلایی سر جوونا نیاد. بذارن حرفاشون رو بزنن

فعلا برم. دخترهای همون عموم اومدن خونمون. ۱۹ سال از من کوچیکترن. باهاشون صحبت میکنم حوصله شون سر نره

خدافس

( تعداد کل: 71 )
   1       2       3       4       5       ...       15    >>